پروانه ی بی پروا



خداحافظی با خانه ی آرامشم

روزی که وبلاگم رو شروع کردم یه شور و حال عجیبی داشتم ، احساس می کردم که وظیفه ی سنگینی رو قبول کردم ، چون فکر می کردم هر چیزی که قراره تو وبلاگم ثبت کنم انقدر حائز اهمیت باشه که روزی که برگشتم و مطالبش رو از سر دوباره مرور کردم ، نگم ای کاش اینجاش اینجوری بود ، ای کاش این تفسیرش رو بهتر تزیین می کردم ، ای کاش ...

...

حالا واسه همیشه با وبلاگم خداحافظی می کنم ، از واژه ی خداحافظی هیچ وفت خوشم نمیاد چون دوست ندارم برای همیشه طردش کنم ، فقط با نوشتن تو این وبلاگ برای همیشه وداع می کنم تا دیگه دلم آرزو نکنه که برگرده به این وبلاگی که جواب صداقتم رو اینجوری بهم داد ،  اگه روزی هم دلم تنگ نوشتن شدم ، با یه نام دیگه ای آغاز می کنم ، پس دیگه بیشتر از این خداحافظیم رو به تاخیر نمی اندازم ، خداحافظ آرامشگاه من ، برای همیشه آرام باش ، خداحافظ .

شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 

سر آغاز عشق



سلام ، سلامي به تقدس اول نام علي "ع" ، سر منشا عدالت ، سلامي به صبوح و سپيدي دوم نامش "ل" ، لاله سراي هر چه مردي و اسطوره ي تام مردانگي ، سلامي به سپاس تكريم سوم نام فرخنده اش "ي" ، يل دلاور افسانه هاي تاريخ ، شير پهلوان و ياور مهربان و همسر باوفاي ياس پرپرشده ي كتاب تاريخ زمين ، سلامم را به پيشگاه طاهر امام عصر به فرخندگي ميلاد با سعادت مولود كعبه ، امام علي (ع) تبريك و شادباش عرض مي كنم و دوم به همه ي مسلمانان شيعي و مكتب جعفري و سوم سلامم رو تقديم همه ي پدران و مكتب ديدگان آن حضرت و پدران آينده و ... عرض مي كنم .


يگانه مولود كعبه ي اخلاص ، يگانه دري كه مرواريدش قبله ي بشر است ، يگانه شيري كه حكايت پهلوانيش زبانزد همه ي خيبر ديدگان و شنيدگان است ، يگانه همسري كه تفسير رادمرديش ، تفسير مهربانيش ، تفسير همياريش قلم ها را بي تاب مي كند ، زبان ها را عاجز و كلام ها را محتاج و ستايش ها را شرمنده و خجل مي گرداند ، حكايت كمي نيست ، اين حكايت مردي به تنهايي نيست ، حكايت پهلوانيست كه در سجده ي عشق نيزه ي جانكاه را از جانش كشيدند، بدون آنكه در آسمان بندگيش به درگاه عشق لحظه اي بي تاب شود ، تفسير كمي نيست اين حكايت عشق بازي ، اين حكايت انسانيست كه قله هاي عرش را مي تازد و آنقدر به وصال معشوق نزديك ، كه در آتش عشق با معشوق همسان ، حكايت مردي مهربان و دلسوخته است كه با چاهي شب ها تا صبح چشمه اي زلال جاري ساخته ، حكايت رادمرديست كه شب ها مخفيانه طعام به درب مسكينان با همان دستان پدرانه و همان شوق عاشقانه تقديم مي كرده ، حكايت مرديست كه تفسير مهربانيش را در بستر ضربت مستمندان آگاه شدند چون بعد از او كسي نبود تا دست پدرانه بر دل آن ديار بكشد ...

مهربان پدري كه چهره ي دلربايش را در آتش گداخته ي كوره ي زني كه همسرش را از دست داده بود سوزاند تا درس تهذيب نفس را ياد دهد ، پدر بزرگواري كه همسري داشت كه دختر پيامبر نور بود ، شير دلي كه جاي پيامبر آراميد تا چنگال دشمنان را از صدف نيلگون پيامبر رها كند ، انساني كه آيينه ي سجايا و فضايل احسن و افضل بود ، چگونه ياد نشود كه اين مرد را به نامردي به ضربت رساندند ، اين روزهاي رجب ، اين شب هاي نوراني سرمست مهتاب وجودش است ، اين ايام تعلق به نام او دارد ، پس چطور نگوييم كه اي مولود كعبه ، اي پادشه چشمه ي نور ، اي پدر مهربان و اي پدر همه ي مسلمانان يا علي گويانيم و عشق را به سان تو از سر گرفتيم ، پس ما را مددي ده كه دستان تو بر سر ما گرما دهد، عشقمان را آنگونه كه تو عشق مي دهي و عاشق مي شوي ، آنگونه كه درس عشق را فرا گرفته اي ...



دستانم مستمند است و تفسير واژه ها برايم دشوار ، تاب حكايتت را من ناچيزترين ندارم ، تو ببخشاي كه اين عاجز ناتوان را جز تو كريمي بخشنده نيست ...

ساحل بي آب و خشكم را به اقيانوس عشقت آورده ام تا سيرابم كني از آبي عشق

ميلادت را به ديده ي جانان برچشمانم فرو بگذار تا يمن اين فرخندگي را با سرور هرچه تمام مسرور باشم و اين سرو خرامان شادكامي را تقديم همه ي دوستدارانت كنم :

"ميلادت را به يمن آمدنت تبريك"




جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 

فاجعه ...



با شتاب و تند تند گام بر مي داشتم تا هر چه سريع تر مسيرها رو طي كنم تا زودتر به خانه برسم ، در مسير غرق افكار و خيال هام و آرزوها و روياهايم بودم و آرزو مي كردم و رويا مي ديدم ، كه يكدفعه يه صدا توجهم رو به خودش جلب كرد ، يك صداي مريضي كه آن لحظه آرزو كردم كه فقط اي كاش هيچ وقت هم مسير آن صدا نمي شدم ، آرزو مي كردم كه اي كاش اصلا اين صحنه همش يه خيال و يه سراب بود تا هيچ وقت نخواهم در موردش اينگونه متاثر حرفي بزنم ...

سرم رو كه از روي زمين برداشتم يه زوج جواني ديدم كه اي كاش زوجي نبود ، بچه اي ديدم كه اي كاش اين زندگيشان ثمره اي نداشت ، خانمي كه بچه اش رو به پشت گرفته بود و خميده راه را مي سود ، مردي كه واژه ي مردي رو به تسخير گرفته بود كه به تفسير من واژه ي انسان بودن و مردي از او فراري بود ، هيبت جوان و نحيفي كه بارها و بارها دلم به خاطر جوانيش مي سوخت و بيشتر وبيشتر به خاطر دختري كه با اميد و آرزو به خانه ي اين پسر رفته بود ، با خود تصور مي كردم كه اين خانم هم اول مثل هزاران دختري كه با عشق و اميد چادر سفيد مي پوشند بوده ، او هم حق داشته از زندگي نه اين جهنم ، از يك زندگي واقعي سهمي داشته باشد اما ...

در اين تصورات بودم كه احساس كردم گام هايم ديگر سست شده و آن شتاب و عجله براي پيمودن مسير بي رمق شده ، احساس كردم ديگر نايي براي ادامه ي مسير ندارم ، كه يكدفعه با چشمانم كه اي كاش چشماني نداشتم تا اين صحنه را ببيند ديدم كه آن خانم از فشار سنگين بچه قد خميده زانوهايش به زمين خورد و افتاد ، شايد براي هيچ كس باور كردني نباشد اما اين كه چه طور مسيري نامعلوم را اين خانم در اين گرما و با آن چهره ي خسته و بي رمق بايد طي كند و چند بار بايد در مسير زانوهايش خم شود و علاوه بر فشار آن بچه ، نگاه هاي اطرافيان به چهره ي همسرش و خودش و آن بچه ، فقري كه از لباس هايش پيدا بود ، همسري كه فقط كالبدي بود كه مست حال خودش بود و بس و به اين اوضاع اصلا توجهي هم نداشت ، نه تصور اين بار غم بر دوش يك نفر به تنهايي غير قابل تحمل بود ...

پيش خود فكر مي كردم كه اين مرد كه از اول اينطور نيافريده شده ، او هم مانند همه يك وجود طاهر و پاك داشته اما حال اينگونه خود را به اين وضع تاسف بار آلوده كرده ، نمي دانم آن لذت اول انقدر باارزش بوده كه اينطور خفت حال را به دوش اطرافيان بخرد ، نمي دانم يعني ذره اي غيرت و مردانگي و انسانيت در وجود او نبوده كه اين خاري و خفت را اينطور به بار آورده ، انقدر مستي و بي خيالي و بي توجهي به اطراف با ارزش جلوه كرده كه حتي اين همه ضعف و ناتواني همسرش هم جلوي چشمانش بي ارزش نمود داده شده ...

نمي دانم وظيفه ي من ، ما ، شما ، همه كساني كه اطرافشان پر شده از اين همه فاجعه هاي مصنوعي بشري چيست ؟؟

بيايين با هم دعا كنيم و آمين گوييم :
خدايا ! اي آفريينده پاكي ها ، اي زيبنده ي زيبايي ها ، اين زشتي ها را زيبا كن و
اين آلودگي ها را پاك ..

بار الها ! همه ي مسببان اين غم و محنت فاجعه آور را به نيستي و فلاكت ابدي نيست گردان و تمام اين فاجعه آفرينان را با مصيبت و عقوبت عاقبتشان هر چه زودتر گرفتار ساز ...



پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 

نيك تيك لحظه ها



خدايا ! جسم من دشتي است كه بذر نيكي در آن مي كارم و با نام تو آن را آبياري مي كنم تا گل عطر آگين حضورت در قلبم برويد ...

سلام ، سلامي به عمق اقيانوس نگاه با معناي دوستي ، سلامي به گرمي و حلاوت دست مهربان رفاقت ، سلامي به وسعت آسماني عالم با صفاي مهر و محبت عاشقي ، امروز كه مي نويسم دلم شاده ، خيلي زيادتر از آنچه كه بتونم تفسير اين لحظه هام رو باز روي برگه هام پهن كنم ، بزارين زودتر برم سر اصل مطلب ، قراره برم به ديدن دوست هايي كه باهاشون 2 سال زندگي كرده بودم ، 2 سال با هم سر يه سفره با عشق نشستيم ، با اميد و ايمان به صداقت هم ، با هم يك صدا و همرنگ شديم و به هم انقدر نزديك شديم كه بي اغراق عرض مي كنم فكر مي كردم و مي كنم كه جاي خواهر هاي نداشته و هميشه در حسرت داشتنش رو برام پر كردن ، مي دونم كه نسبت خانوادگي با هم نداشتيم ، اما باور دارم يكرنگ شدن و هم سو شدن و رفاقت اگه ناب تعريف شده باشه مي تونه سبزتر از هر نسبت و نسبي باشه.

حالا بعد يكسال قبول بي رحمانه ي جدايي و فراغ ، بعد از يكسال يادگار هاي يادش به خير اون روز ... ، با همه ي خاطراتي كه هنوزم برام زندست و انگار هنوزم باهام حرف مي زنن و از بين يادگاري هام يكدفعه صداي خيس اشكهام رو طنين انداز مي كنن ، بعد از اين همه ، وقتي به ديدار فكر مي كنم ، وقتي فكر مي كنم كه قراره همه ي اونهايي كه خيلي دوستشون دارم و برام عزيزن ببينم فقط خدا مي دونه كه چطور لحظه هام رو مي شمرم تا موعد ديدار به وصال نزديك بشه و برام خيلي محترمه لحظه اي كه اين انتظار با ديدار آزين بسته ميشه .

شايد هر كسي نتونه اين حسمو لمس كنه و اين لحظه هام رو باور كنه ، اما من معتقدم عشق پاك ميمونه و هيچ وقت نمي ميره ، حتي اگه زير خاك ها هم دفن بشه ، صداي تپش عشق هميشه زندست و نفس مي كشه ، عشق به سان يه نيرو و يه كنش و واكنش مي مونه ، كه اين نيرو هيچ وقت فنا نمي شه ، يا مي مونه يا به نفرت تبديل ميشه ، عشق پاك اما يعني همين كه دوري و فراغ و جدايي هيچ وقت نمي تونن آب اقيانوس عشق رو خشك كنن و حتي اگه هيزم هاي خلوت و تنهايي جدايي و سكوت مه گرفته ي فراغ و دوري رو شعله ور كنن ، باز هم با همون وسعت آبي بيرنگ عشق و حتي با همون بارون هاي نشات گرفته از همون هيزم هاي باروني و مه گرفته ، همه ي شعله هاي سوزان و پر هيبت و دروغين تنهايي رو با خودشون با عمق آبي لاجورديشون احاطه مي كنن تا به زير پرهاي لطيف مهر و محبت اون صداي تنها هم از همه ي تنهايي هاش رها بشه و با باور يادگاري ها و باور تمام لحظه هاي شيرين ، رنگ خاكستري كلبه ي تنهايي ها را آتشين رنگ بزنه و شاخه هاي خشك و بي رمقش رو تازه و شكوفا بكنه .

با اينكه دلم مي خواد لحظه هاي ارغواني ، هميشه ارغواني بمونه ، اما نمي دونم چرا نقاشگر زمونه هميشه رنگ خاكستري رو به لحظه هام مي پاشه ، با اينكه دوست دارم هميشه صداي مواج و پر هياهوي يادگاري هام زنده در گوشم زمزمه بشه ، اما هميشه با سكوت و تنهايي رهام مي كنه ، اما باز هم به ياد لحظه هام ، به ياد مقدس ترين صداي يادگاري هام ، واژه هام رو تزيين مي كنم ، به ياد رفاقتامون ، به ياد تمام صداي يكرنگي و باورها و خيال هاي قشنگ كه تو آسمون آبيمون جاش يه ستاره هميشه تو خاطراتمون رنگ مي زديم و بعد با درخشش تك ستاره ها ، شب هاي تاريكمون رو روشن و مهتابي مي ديديم .

چقدر واسه تمام اون لحظه ها و تمام اون بي ريايي هامون دلم تنگه ، پس بهم حق بدين حالا تمام ستاره ها رو كه تو آسمونمون روشن مي كرديم يكي يكي بشمرم تا به زير درياي مهر دوباره وجودم تر بشه و دستهام دوباره با گرماي دستهاي مشت شده و گره خورده ي ديدار ملموس بشه تا بتونم دوباره آسمونم رو پر از ستاره ها و زمينم رو روز از روشني ستاره هامون ببينم .

تيك تيك هاي ساعتم رو به خاطرم مي سپارم چون نمي دونم باز هم مي تونم حتي منتظر صداي اين تيك تيك ها براي بار ديگه اي به انتظار بشينم يا ...





شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 

به نام زيبنده ي زيباترين در زيباي دنيا



سلامي به وسعت درياي پر خروش و مواج مهر ، سلامي به تلاطم خورشيد درخشان مهرباني ، سلامي به صداقت و صفا و نور و سرور و صميميت و اخلاص و يكرنگي عشق ...
اول سلامم رو عرض كنم به ساحت مقدس مهربانترين مهربانان ، آموزگار مكتب مهرورزي ، بانوي گرامي ، مادري نامي همچون حضرت فاطمه (س) ، دوم سلامم رو با تمام اخلاص و عشق و ايمان و شرفم تقديم مي كنم به پيشگاه مادران مهربان و به ويژه مهرباني عزيزتر از مهربان و عشقي شكيل تر از عاشقي و دري گرانبهاتر از مرواريدهاي تجسمي به مادرم ، عشقم ، نيازم و معلم مهربان و دبير دلسوخته و شمع محفل عاشقيم ، سلام مامانم ، سوم سلامم رو هم عرض مي كنم به كساني كه اين پست رو تا انتها با من همراه مي شوند.

نمي دونم امشب كه اصلا به همه چيز الي نوشتن فكر مي كردم ، چرا دوباره قلمم من رو به خونه ي كاغذهاي سفيد دفترم دعوت كرد ، اما مطمئن بودم كه حرف هاي امشب خيلي شنيدني تره ، آخه امشب يه شب ديگه ايه ، دلم خيلي گرفته ، از يه طرف واسه كساني كه امشب رو بايد با ياد قاب و خاطرات و يه دنيا مهر خاموش مادران كوچ كردشون به صبح برسونن ، واسه كساني كه زود از مهر مادري كنده شدن ، واسه عزيزاني كه از دست دادنشون به آسوني كلام و گفتار و ياداوري نيست و حتي امشب سينا كوچولوي عزيزم تولد مادر تو هم مبارك ، مي دونم مادرت امشب تو دل آسمون داره به تو نگاه مي كنه ، پس بخند تا شاد باشه عزيزم .

امشبم رو اما دوست ندارم تلخ كنم ، بزارين يه اعتراف كنم ، امشب فقط به عشق مادرم خواستم كاغذهامو مثل هميشه تر كنم ، مادر ، مامان ، يعني مهر ، يعني كسي كه تمام دنياي عشق ورزيدن و محبت ورزي و دوست داشتن رو از كلام مقدسش ياد گرفتم ، امشب يه شبيه مثل شب هاي ديگه ، اما اسمي كه روش هست ، امشب رو نامي و فرخنده كرده . فقط يه سوال ؟! آيا فقط همين يك شب بايد فرخنده و مقدس شمرده شه ؟؟ اما مهر مادر به يك شب اطلاق نمي شه !!

خيلي فكر كردم كه چرا مادران زير پاي گراميشان بهشت قرار گرفته ، اما بزارين بگم كه من خيلي شرمنده تر از اوني هستم كه بخوام از كراماتشون بگم ، بزارين از اندك سوي دلم كمك بگيرم ، مي دونم مادرم عشقي نيست كه يك لحظه بهش ترديد كرده باشم ، مادرم نوري نيست كه حتي يه لحظه بي فروغ ببينمش ، بزارين فرياد بزنم كه مادرم به من تمام معناي مهر و محبت ، تمام لغات قشنگ ، تمام آيين عبادت و تمام گرماي عشق رو ياد داده ، پس براي چي نگم كه اگه دلم مي شكست مادرم بود كه با گرماي دلش ، با تمام اشكهاي يكي يه دونه ي نابش كه از همه چيز و همه كس برام باارزشتره ، تيكه هاي دلم رو به هم گره ميزد ، چرا نگم اين مادرم بود كه تمام معني عشق رو با تمام وجودش در من بي وجود هر روز و هر شب و هر لحظه خلاصه مي كرد ، چرا خجالت بكشم كه بگم اين مادرم بود كه لحظه هاي تنهايي ، تنهام نگذاشت ، لحظه هاي ياس و نوميدي دلم رو نلرزوند و سوي اميد رو به راهروي نوميديم گشود ، مادرم بود كه تمام قلب يخيم رو با آتش گرماش آب كرد و شعله ورش كرد ، مي خوام امشب همه بدونن كه اگه تا الان ، تا امشب صداي نفس هام ، صداي اميد ، صداي اشك هام ، صداي خيس هنجرم گرم مونده به خاطر وجود مادرم بوده و بس ...

اگه امشب هم با صداي بغض كرده مي نويسم ، اگه دلم فرياد مي كشه هر واژه اي كه روي كاغذهام ثبت ميشه ، اگه برگه هاي سفيدم با صلابت ، تصوير اين لحظه هام رو زنجيره وار مشت مي كنن ، مي خوام بگم ، هيچ نيرويي نيست جز نيروي كشف نشده و اثبات نشده و فرمول نشده ي عشق مادري ، اين نيرو اما انقدر سادست كه با نگاهي معنا ميشه ، با تبسمي ثبت ميشه ، با تمنايي عاشقانه ادراك ميشه و تا ابد حك ميشه ...

نمي دونم چه طور و با كدوم الفاظ ناب و با كدوم دست نوشته ي فرهيخته و ارزشمند و با كدوم هنجره و با كدوم شوق اشكي مي تونم هر چه تمام تر اين صداي مه گرفته رو از تو هنجرم بيرون بيارم و با تمام وجودم و با تمام عشقم ، با تمام هستيم و با تمام وجود عاريه ايم و با تمام صداقتم بكوبم كه مادرم ، اي همه چيز رندگيم ، اي همه لحظه هاي معنا گرفته ام ، اي همه عشق خالص و معنا شده و بي ترديدم ، با تمام سلول هاي وجودم از من بپذير كه من تو را دوستت دارم مادرم ، من تا هميشه دوستت دارم . رويت را ، دستانت را ، چين هاي پيشانيت را با عشق مي بوسم ، مادرم روزت مبارك .
اين شب و روز عزيز بر تمام مادران عزيز و مهربان ايران زمين مبارك و ميمون باد .


پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 

حكايت غربت



خرم آن لحظه كه مشتاق به ياري برسد       آرزومند نگاري به نگاري برسد  

 
آقاي من ، مولاي غريب من، اي مسافر بيابان هاي تنهايي ، مضطر فاطمه ، اسير آل محمد ، پدر مهربان اهل عالم ، مي خواهم غربتت را حكايت كنم ،غربتي كه 12 قرن است ريشه دوانيده ، غربتي كه اشك آسمان و زمين را جاري ساخته ، غربتي كه حتي براي برخي محبانت غريب و ناشناخته است ، غربتي كه اجداد طاهرينت بيش از تولد تو بر آن گريسته اند ، من از تصوير اين غربت و غم ناتوانم ، از كجا آغاز كنم ؟ از خود بگويم يا از ديگران ؟ از نسل هاي گذشته بگويم يا از نسل امروز ؟ از دوستان شكوه كنم يا از دشمنان ؟ از عوام گلايه كنم يا از خواص ؟

از آناني بگويم كه خاطر شريف تو را مي آزارند ؟ آناني كه دستان پدرانه و مهربانت را خون ريز معرفي مي كنند ؟ از آنهايي كه چنان برق شمشيرت را به رخ مي كشند كه حتي دوستانت را از ظهورت مي ترسانند ؟ از آناني كه تو را به دوردست تبعيد مي كنند ؟ از آنهايي كه تو را دست نيافتني جلوه مي دهند ؟ از آنهايي كه با نام تو مردم را به دكه هاي خويش فرا مي خوانند ؟ از آنهايي كه همواره بر طبل نوميدي مي كوبند و زمان ظهورت را دور مي پندارند ؟ از آنهايي كه تو را آنگونه كه خود مي پسندند و نه آن گونه كه هستي و مي خواهي نشان مي دهند ؟ آنها كه غيبتت را به منزله ي نبودنت تلقي مي كنند ؟

مولاي من ، گويا همه چيز دست به دست هم داده تا شما در غربت بمانيد ، نمي دانم چه كساني واقعا تو را و ظهور تو را مي خواهند ؟ خدا مي داند و تو !!

از خود آغاز مي كنم ، كه اگر هر كس از خود شروع كند امر فرج اصلاح خواهد شد ، مي خواهم به سوي تو برگردم ، يقين دارم بر گذشته هاي پر از غفلتم ، كريمانه چشم مي پوشي ، مي دانم توبه ام را قبول مي كني و با آغوش باز مرا مي پذيري ، مي دانم در همان لحظه ها ، روزها و سال هاي غفلت هم برايم دعا مي كردي ، من از تو گريزان بودم اما تو همچون پدري مهربان دورا دور مرا زير نظر داشتي ، العفو العفو ...!!

هر ساله در ايام فاطميه به ياد مصائب و مظلوميت حضرت زهرا عليه السلام اشك ماتم مي ريزيم و بايد هم همينگونه باشد ، اما كي از مظلوميت تو ياد مي كنيم !!

دوست داشتم از همان اول اذان عشق تو را در گوشم زمزمه كرده بودند . اي كاش در ابتدا مرا براي تو نذر كرده بودند و حلقه ي كنيزيت را بر گوشم افكنده بودند . اي كاش كامم را با نام تو بر مي داشتم و حرز تو را همراهم مي كردم ، مهدي جان ! دوست داشتم با نام نامي تو زبان باز مي كردم ، اي كاش آن اوايل كه زبان مي گشودم نزديكانم مرا به گفتن يا مهدي وا مي داشتند . اي كاش مهد كودكم مهد آشنايي با تو بود . اي كاش در كلاس اول دبستان آموزگارم الفباي عشق تو را برايم حجي مي كرد و نام زيباي تو را سرمشق دفترچه ي تكليفم قرار مي داد . در دوره ي راهنمايي هيچ كس مرا به خيمه ي سبز تو سوق نداد . در سال هاي دبيرستان كسي مرا با تو كه مدير عالم امكان هستي پيوند نزد . در كلاس تاريخ ، كسي مرا با تاريخ غيبت ، غربت و تنهايي تو آشنا نكرد . در درس ديني به ما نگفتند باب الله و ديان دين حق تويي كه در زيارت آل ياسين مي خوانيم . دريغ كه در كلاس ادبيات آداب ادب ورزي به ساحت قدس تو را گوشزد نكردند . افسوس كه در كلاس نقاشي چهره ي مهربان تو را برايم به تصوير نكشيدند . چرا مو ضوع انشاي ما به جاي علم بهتر است يا ثروت از تو و از ظهور تو و روش هاي جلب رضايت تو نبود ؟ مگر نه بي تو نه علم خوب است نه ثروت !!

كاش در كنار زبان بيگانه ، زبان گفتگو با تو را نيز به ما مي آموختند ، اي كاش وقتي براي زبان خارجي به زحمت مي افتادم به من مي گفتند كه او تمامي زبان ها و گويش ها و لهجه ها را مي داند و مي شناسدو حتي زبان پرندگان را مي داند و مي شناسد .قطب شمال و جنوب جغرافيايي و قطب مثبت و منفي آهنربا و خواص آنها را شناختم ، اما ندانستم كه قطب عالم امكان تو هستي و چرا تو به اين صفت مي نامند ؟ با مثبت بي نهايت و منفي بي نهايت در رياضيات آشنا شدم ، آن موقع كسي از اين مفاهيم برايم مصداق عيني ترسيم نكرد .در زنگ شيمي وقتي سخن از چرخش الكترون ها به دور هسته ي اتم به ميان مي آمد اشاراتي كافي بود تا بفهمم كه تمام عالم هستي به گرد وجود شريف تو مي چرخد .

اي كاش در كنار انواع و اقسام فرمول هاي پيچيده ي رياضي ، فيزيك و شيمي فرمول ساده ي ارتباط با تو را نيز به من ياد مي دادند . درس فيزيك قوانين شكست نور را به من آموخت ولي نفهميدم نور خدا تويي ، مقصود از سرعت سرسام آور نور را فهميدم ، اما نگفتند كه شعاع ديد امام تا كجاست و نگفتند كه امام در يك لحظه مي تواند تمام عوالم و كهكشان ها را از نظر بگذارند و از حال همه ي ساكنان آسمان و زمين آگاه شود .

وقتي براي كنكور درس مي خواندم كسي مرا براي ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان عليه السلام تشويق نكرد . كسي برايم تعيين نكرد كه معرفت امام نيز مراتب دارد . مولاي من در دانشگاه هم كسي از تو برايم سخن نگفت . هيچ استادي برايم اوصاف تو را بيان نمي كرد . درس معارف اسلام هم براي جبران كسري معدل دانشجويان بود .

اينك اما در عمق ضمير خود تو را يافتم ، چندي است كه با ديده ي دل تو را پيدا كرده ام ، در قلب خودم گرماي حضورت را با تمام وجودم حس مي كنم .انگار دوباره متولد شده ام ، حق دارم به شكرانه ي اين نعمت پيشاني ادب بر خاك بگسايم و با خداي خود زمزمه كنم ... !!



به نام رب مهدي لب گشايم
سرود غربتش را مي سرايم

سخن از غربت مهدي زهراست
سخن از بي وفايي من و ماست

غم مهدي عمي جانكاه باشد
از آن كمتر كسي آگاه باشد

كجا يوسف چنان زندان كشيده
كجا يعقوب اين هجران كشيده

شكيبايي از او شرمنده گشته
ز غم جان و دلش شرمنده گشته

زند ايوب زانو محضر او
بياموزد صبوري در بر او

هزار و يك صد هفتاد سال است
كه مي داند كه مولا در چه حال است

فداي غربتش ياور ندارد
به اين غربت كسي باور ندارد

به غيبت سوز و اشك و آه دارد
چو جد خويش سر در چاه دارد

تو گويي خار در چشمش نشسته
دلش از غفلت شيعه شكسته

قسم بر صورت زهرا كه نيلي است
به رخساري كه آزرده به سيلي است

در اين قرن اشك آل الله جاري است
حديث قرن ها چشم انتظاري است

غريب و يكه تنهاست مهدي
كجا شد شيعيان پس رسم مردي

به مهدي ظلم ها بسيار كرديم
به او رفتاري چون اغيار كرديم

به سينه سوز چشمانش نداريم
خبر از اشك چشمانش نداريم

ولي اندوه ما بر او گران است
دعا گوي تمام شيعيان است

بيا هجرت كنيم اينك به كويش
رويم العفو گويان ما به سويش

ز رنج غربتش يادي نماييم
امام خويشتن ياري نماييم

بيا زهراي اطهر شاد سازيم
زندان يوسفش آزاد سازيم

پس از عمري كه دنبال سرابيم
بيا چون حر به درگاهش شتابيم

به يمن اوست نازل گشته باران
مطيع اوست خورشيد درخشان

هر آن كس معرفت بر او ندارد
به راه جاهليت پا گذارد

خوشا روزي كه مهدي باز گردد
انا المهدي طنين انداز گردد

خدايا پرچمش را باز گردان
به زهرا يوسفش را باز گردان

به شام و كوفه ي غم بار زينب
وداع آخر دلدار زينب

دگر اصلاح كن امر فرج را
عيان كن بر جهان ختم حجج را

غم مهدي مگر پايان ندارد
سحر آيا شب هجران ندارد

خداوندا ظهورش دير گرديد
بسا عاشق در اين ره پير گرديد

مهيا كن تو اسباب ظهورش
منور كن تو گيتي را ز نورش

بيا اي مظهر عدل خدايي
كه تا پايان پذيرد اين جدايي

به قربان تو و صبر عجيبت
بخوان آن اخرين امن يجيبت

بيا غير از تو ما منجي نداريم
اگر آيي دگر رنجي نداريم

همه عالم فداي تار مويت
نگاه عالمي باشد به سويت

اميد فاطمه برگرد برگرد   به هستي قائمه برگرد برگرد



پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 

انتظار



در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد ، چه تمناي محالي دارم ، نه !! گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس خواهد گفت ؟! آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي ، اي كاش كه من روي خندان تو را مي ديدم ، شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستانت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر، چه كسي خواهد ديد ، جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ، مي تواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي ... 


دچار يعني عاشق و فكر كردن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيات ميان دو طرف حرام خواهد شد
عشق صداي فاصله هاست ، صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند


تا زماني كه آفتاب طلوع مي كنه و سپيده رو روي اوهام تاريكي ها رنگ ميزنه ، انتظار معنا داره و من منتظر اين طلوع مي نشينم تا آفتابم خودش ديوارهاي تاريكي و ترس و تنهايي رو برام با مهربونيش رنگ بزنه ...




پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 

پل ترديد




سلام ، تا حالا شده تو دو راهي انتخاب بمونين و نتونين واسه سرنوشتتون قدمي رو رقم بزنين ؟ تا حالا شده وسط يه پل ميون يه عالمه ترافيك پر هياهو باشين ، بعد اصلا ندونين كدوم راه رو مي خواستين انتخاب كنين و كدوم مقصد شما قرار بوده باشه ؟ اصلا تا حالا شده جاده ي خيالتون ، نه اصلا ردپاي اهدافتون رو تا آخرش بكشين ، بعد يه دفعه يه رنگ از همون رنگ قلمي كه باهاش ترسيم مي كردين به تصادف ، به اشتباه ، يا اصلا به عمد بردارين و تمام اهدافتون رو با همون يه رنگ محو كنين و بعد يه صفحه ي بدون نقشه كه حتي توش يه زماني تا كوچه و خيابون فرعي هاشم پيش رفته بودين ، ببينين و بعد …

حالا من يه همچين روزگاري برام پيش اومده ، كه ممكنه براي تك تكتون پيش اومده باشه ، اما وقتي بخواين دوباره همون نقشه اي كه كشيده بودن رو حك كنين و باز تو يه صفحه ي تازه و تميز دوباره همون قبلي ها رو بكشين ، اين بار ندونين كه جاده اي كه كشيده بودين اصلا انتهايي داشت يا به بمبست رسيده بود ؟؟

بزارين واضحتر بيان كنم ، امروز من وقتي داشتم دونه هاي تسبيحم رو يكي يكي مرور مي كردم و راه تسبيح هاي بعدي رو طي مي كردم به دونه ي آخرم رسيدم ، بعد بي اختيار نتونستم دونه ي آخرم رو به سمت دونه هاي منتظر رها كنم ، چون اولش فكر مي كردم كه دونه هام يكي يكي منتظر رها شدن و به آغوش گرفتن دونه ي بعديشون هستن ، اما اين نقطه ي نظر و خيال من بود ، چون وقتي اون دونه رها نشد ، هيچ كدوم از دونه ها كه تعدادشون 100 به 1 بود تلاشي براي تصاحب آخرين دونه نكردن و تازه فكر كردم كه انگار اين خوش باوري هاي من بود كه اين 100 دونه رو كنار هم جفت كرد …

بهتر قرار بود بگم ، من يعني يه دختري كه تو زندگيش و ديارش و وطنش ، كنار بهتريناش زندگي كرده و در همين ديار بزرگ شده ، حالا بين اين ترديد و اين دو راهي كه آيا ديارم و وطنم هم منو مي خواست يا نه موندم ، موندم كه آيا سربار سنگيني براي ديارم بودم ؟ و تا حالاشم با خوش بيني هاي خودم بوده كه باعث شده فكر كنم كه هم ديارم و هم همدياري هام منو مي خواستن ؟ حالا يعني نمي دونم كه موندنم به صلاحه يا رفتن ؟؟

وقتي فكر مي كنم به رفتن ، بغض گلومو انقدر فشار ميده كه فرصت فكر كردنم ازم مي گيره ، واقعا ديگه فكرم كار نمي كنه ، نمي دونم اصلا دارم چي كار مي كنم و اصلا انگار يادم رفته كه قرار بوده چي كار كنم ؟!
موندن رو خيلي دوست داشتم ، اما از طرف ديگه وقتي به ردپام و چيزهايي كه بهشون عادت كرده بودم و بهشون هنوزم تعلق خاطر دارم و موندنم بايد فقط با ياد و خيالشون سپري شه ، بيشتر بغض گلوم مي تركه ، نمي دونم رفتنم به جايي دور از كشورم براي تحصيل بهتره يا موندنم و درس خوندن با يه عالمه فكر و خيال و بعد رفتنم يه ماه ديگه به محيط كار ؟؟



يعني دو راهي بدي رو توش قرار گرفتم ، هر كسي هم يه كدوم رو برام خوب و يه كدوم رو برام بهتر مي دونه ، اما هيچ كدومشون هم حتي جواب هاي يكساني به من نميدن ، واقعا ديگه نمي دونم چي كار بايد كنم ، يه سفر مي تونه لحظه هاي غريب و روزهاي خاكستريمو ازم بگيره و بعد عادت به يه زندگي در يه كشور غريب تر رو به به من درس بده ؟ و يا موندن و صبر داشتن و انتظار براي خوش باوري هام تو كشور و ديار خودم ي تونه بهتر باشه ؟؟

اينه كه امروز خواستم تا دوباره سفره ي دلمو تو زميني به چهارچوب يه پست از وبلاگم عريض كنم تا بهم كمك كنين كه بهترينو انتخاب كنم ، شايد هيچ كس باورش نشه اين لحظه ها چقدر برام سنگينه و چقدر بهم سخت ميگذره ، وقتي نمي دونم دونه ي تسبيحم رو به كدوم طرف سوق بدم ؟! فقط خواهش مي كنم كه بهم كمك كنين كه راهي رو انتخاب كنم كه بعد پشيمون نشم ، اي كاش حداقل فرصت انتخابم رو از دست ندم ، اگه رفتم حلالم كنين ، اين تنها ، تنها خواستمه …

از جان طمع بريدن آسان بود وليكن از دوستان جاني مشكل توان بريدن



سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 

يا رب ، يا رب ... !!



یا رب ز چه این دل به چنین حال فکندی
این قسمت و تقدیر بدین فال فکندی
رســــــــــــــوای جهانم بنمودی و در آخر
شور و شرر و نار بدین حال فکندی

تا چشم گشودم به جهان، جز تو ندیدم
از دولت تو جز غم هجران نخریدم
لبریز بشد دل زغـــــم عشق تو یارب
بشکست دلم، از تو صدایی نشنیدم

این دل نه سزاوار چنین جور و جفا بود
پژمرده شد این دل که پر از مهر و صفا بود
آخر چه کنم تا به وصـــــــــــالم برسانی
دل را که لبالب زتو امّـــــــــــــــــید وفا بود

بازآ و نظر کن به من بــــــــــال شکسته
بگشای تو این در که به رویم شده بسته
امــــــــّید به لطف و کرم و مهر تو دارم
خواهم به وصـــــالت برسم با تن خسته

تو برترِ برترین و رحمــــــان و رحیمی
بخشنده ترین بنـــــــده نوازی و کریمی
یک جـرعه ببخشای به لب تشنه وصلت
از بــــــاده عشقت که جوادی و عظیمي



سلام به دوستاي مهربون ، مسافران ديروز ، همراهان امروزم ، مي خوام امروز يه مطلبي رو كه خيلي وقته دلم مي خواد فرصت كنم تا تو يكي از پست هاي وبلاگم بيارم بنويسم ، شايد خيلي هاتون كه با صفاتر از من هستين تا حالا انجام مي دادين، اما قصدم از اين پست اينه كه بگم تا همه با هم انجام بديم ، نمي دونم مي دونين يا نه ، اما در بهشت زهرا يه شهيدي هست كه من هم اسمشو نمي دونم ،اما دوست دارم يه روزي بتونم برم و تك تك سنگ هاي مزار شهدا رو بو بكشم ، لمس كنم تا اون مزار رو پيدا كنم ، چي چرا بو بكشم و چي رو لمس كنم ؟؟




براتون مي گم كه بدونيم با هم ،اون قبر شهيدي هست كه در روزهاي بودنش در اين گذار كوتاهش از دنيا هر روز زيارت عاشورا رو زمزمه مي كرده و حالا امروز كه سالهاست از شهادتشون ميگذره ، هر كسي سر مزارش ميره و دست ميكشه روي سنگش ، دستش خيس ميشه و وقتي به مشامش نزديك مي كنه بوي عطر محمديش دستشو عطرآگين ميكنه ...

مي خوام بگم دوست هاي عزيزم حيفم اومد با دونستن اين موضوع امروز نيام و يه پستم رو به اين موضوع اختصاص ندم ، بيايين هر روز اين زيارت رو با تمام وجود با نيت وصل به روزه ي امام زمان (عج) زمزمه كنيم و يه دعايي ديگه اي كه دوست دارم ازش امروز بگم دعاي هست كه مطمئنم اگه يه بار فقط از حسنات و خيرو بركاتش بخونين هيچ وقت راضي نمي شين كه حتي روزي اونو زمزمه نكنين ، دعاي معراج دعايي هست كه پيامبر ما (ص) در معراج اين دعا رو خوندن و حتي همراه داشتن اون هم خيلي پر فيض و بركت ياد شده ، از حسناتش نمي گم تا مشتاق و كنجكاونه برين و اين دعا رو حتما بخونين . خيلي خوشحال ميشم اگه در آخر اين دوست حقيرتون رو هم فراموش نكنين و برام دعا كنين كه شديدا به دعاهاتون نيازمندم ...

پس التماس دعا ،دست علي يارتون ،خدا نگهدارتون ...


چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 

نغمه ي بهار




          يه روزتوحرفهاي صبح          تو ساز بلبل صبح

                 كنار تاج سنبل                     تو نغمه ساز اون گل

                     تو اون هواي پر ساز             تو اون درياي پر غاز

                         تو اون طلوع پر ناز                  تو اون جنگل پر راز

                             ساز كبوتر عشق                    جوونه ي حوض عشق

                                  سپيدي رنگ سير                    حرف هاي پر ساز و پير

                                       آهنگ گل هاي شاد                  رقص هاي بارون راد

                                              كف زدن شقايق                     به روي هر چي عاشق

            نگاه شبنم شاد                              لبخند و زوزه ي باد

                 چه چه هدهد                                راه رنگ و جلاي آبراه

                       نويد اميد مهر                                 مژده ي رنگ هاي سحر

                            كه داد مي زد اي جهان                 بيدار شو از خواب جان

                                   دست بزن چون آسمون                 به روي عشق مهمون

                                           يه مهموني كه همه                     هر كسي با همهمه

                  داره اميد ميده                                فصل رو نويد ميده



سلام ، سلامي به مهربوني و لطافت گلبرگ ، سلامي به قشنگي غنچه ، سلامي به زيبايي و طراوت گل ، سلامي به خوش يمني و تازگي شكفتن ، سلامي به اندازه ي زيبايي و قشنگي سبز شدن ، سلامي همچون ننسيم خوش مشام و مستانه ي تك نام بهار ، سلامي در كالبد گل با صداي رنگين كمانه ي شبنم با شادابي و زيبايي بهار به همه ي بهاريان و بهاري دوستان ،تبريك و شادباش عرض مي كنم اين عيد فرخنده و اين جشن تولد زندگي و طبيعت رو به تمامي كساني كه تو اين سال نو در آستانه ي يه ديدار دوباره با آغوشي گرم و با استقبالي صميمي با دلهايي بهاري و شاداب و عاري از هر سياهي و تيره رنگي ، دل هاشون رو با رنگ هاي شاد و قشنگ و از همه رنگ و رنگارنگ شبنم هاي بهاري پيوند زدن .

اي كاش وقتي همه چي ، مثل برگ هاي كهنه ي درخت ها كه يكي يكي از شاخه ي خشك شده و بي رمقشون مي افتادن ، به اين اميد كه رخت و لباس نو به تن مي كنن ، وقتي شبنم هاي بهاري يكي يكي دل آسمون رو پاره مي كنن تا به زمين بيان و يه مژده ي جديد رو نويد بدن ، وقتي شكوفه هاي مهربون گل هاي ياس و ميخك و نرگس و اقاقيا به پاي بوته هاشون مي شينن تا يكي يكي لباساشون رو يواش يواش نشون بدن ، وقتي رنگ هاي نيلي و آبي و سبز و هفت رنگ قشنگ رنگين كمون دستاشوتو به هم گره مي زنن و مشت كرده و آراسته و مرتب كنار هم قد طاق ميزنن نا اينور اونور گنبد آسمون رو بقل كنن ، وقتي دونه هاي گندم لاي دستمال خيس يواشكي وخرامان و با ناز و عشوه دستاشونو به عرش دراز مي كنن تا خورشيد خانم دستاشونو رد نكنه و با خودش بياره تا قشنگيا رو بهتر ببينن و به قشنگي هاي ديگه اضافه شن و سبزه ي سفره ي هفت سين رو با سبزي سبزشون سبز كنن ، وقتي ماهي هاي تنگ بلور يكي يكي دماشونو تكون ميدن تا تو آينه ي كنار سفره تنازي كنن و رخ نمايي كنن ، وقتي سير چادر سفيدشو بالا ميزنه تا وجود سينشو به سفره ي زينت بخش هفت سين بياره و بخشي از اونو تزيين كنه ،وقتي سنجد و سمنو و سكه و سيب يكي يكي با رنگ هاي سرخ و طلاييشون ميان ميشنن ميون هفت سين تا بقيه سفره رو هم با رنگ هاشون آتشي تر و خيره كننده تر كنن ، وقتي سنبل هاي سفيد ، قد رعنا و آراسته دستاي همو مي گيرن تا بيان و عطر سفره ي هفت سين رو با سين برگرفته از سنبلشون عطرآگين كنن ،

وقتي ميون فرش زمين ، ميون درخت هاي سر به فلك كشيده و سوسو گرفته و مستانه ي بهار با هوهوي نسيم ، گلبرگ ها ،دونه هاي شكوفايي و سرزندگي و نوشدنشون رو با عطر دل انگيز و روح نواز به يه اميد، اونم با اميد زندگي و تولد يكپارچه زير طاق اسمون پخش مي كنن و گرد هم ميشن و همه ي موجودات زنده چه ريز و چه درشت با هم اين جشن تولد رو جشن مي گيرن تا سرور و نغمه ي زندگي ، بازم نواخته شه تا صداش به عرش برسه ، اونجا كه يكي فقط يكي هست و يكي يكي همه رو زير خمش نگه داشته تا همه بيان و يكي يكي سرودشون رو همونجور كه بهشون ياد داده با شوق و با صفا نغمه سرايي كنن ، اونجا كه همه چي ، همه چي ، يكي يكي براي فقط يكي ، اونم يگانه اي زينت بخش و آفريننده ي همه ي اين زيبايي ها ، به تلاطم و به حركت در مياد. اونجا كه مي خواد ارمغان و چكيده ي همه ي اين قشنگي ها با شكوه و با عظمت بياد تا سفره ي اين بهار رو و اين هفت سين نوپا رو تزيين كنه ، يعني وقتي قرآن اين كتاب و اين آيات و نشانه هاي وجود در داماني سراسر نور و سرور مي خواد سفره ي هفت سين رو رنگ و نعمتي روح افزون و جاودانه بده ، اونجاست كه كبوتر دل هر كسي پر ميزنه و به يه آشيونه اي سر ميزنه ، دل بهاري هر كسي تو مشامش اين نويد رو فرياد ميزنه ، خيلي دوست دارم اون لحظه يه قناري كوچيك مي شدم و تو دل همه ي موجودات سر ميزدم و مي تونستم الان بيام و از تك تك اين دل ها بگم ، خيلي دوست دارم بدونم كه همه با معبود چه جوري گرم گرفتن و تو كنج دلاشون چه جوري خلوت كردن ...

اي كاش وقتي همه چي نو مي شد ، انقدر دل ربا مي شد ، انقدر پرصدا و پر هياهو و پر ناز و تنعم مي شد ، وقتي طبيعت اين همه خونه تكوني كرده بود و رخت نو به تن ، وقتي همه چي سرمست از اين لحظه ها و اين سپاس گويي و خجستگي مي شد و دل بهار رو رنگ مي زد به اين همه رنگ و اين همه شكوه ديگه جاي هيچ شكوه اي نمي موند ، جاي هيچ بهونه جويي ، جاي هيچ زشتي و سياهي اي ،اي كاش همونطور كه طبيعت روح و كالبدش رو هر دو رو با هم بسيج مي كرد تا همه با هم نو شن ،همه ي ما آدم ها هم اين درس شكفتگي و اين درس قشنگ و زيبايي بهار رو از طبيعت ياد مي گرفتيم ، درس نظم و صداقت و يكرنگي رو ، اي كاش همه ي ما هم مي تونستيم مثل بهار باشيم ، دل هامون رو بهاري كنيم ، دل بهاري شدن قشنگه ...

وقتي تولدم رو در كنار دريا و با موج هاي خروشانش با بهاري دوباره و با اومدن زندگي و رخصتي براي حياتي دوباره به انتظار نشسته بودم ، وقتي گذر زندگيم رو با موج هاي دريا قسمت مي كردم تا به من قسمتي از آبي دلرباي درياييشونو هديه بدن به عنوان هديه ي تولدم ، مي دونين چي حس كردم ، احساس مي كردم كه آبي دريا رو كه با قطره هاش با من حرف ميزنه ، احساس مي كردم كه سخاوت دل دريايي دريا رو كه از سهم دل من هم،بيشتر داره به من محبت رو هديه ميده ، زندگي ،زيبايي ، نشاط ، تازگي ، صبوري ، فكر مي كردم كه دريا داره به من ميگه نگاه كن به آبي من ، آبي دريايي من ، وقتي موج هاي كوچيك و بزرگش هر كدوم مي اومدن و با هم مسابقه ميزاشتن تا زودتر به ساحل برسن ، وقتي هر كدوم از فاصله هايي دور با يه عالمه شادابي ،و يه عالمه اميد ردپاشونو بدون اين كه حك كنن و بدون اينكه به محو شدنشون فكر كنن با ردپاي آبي خودشون هم جاي پاهاشونو محو مي كردن و فقط اميدشون اين بود كه به ساحل آرزوهاشون نزديك تر شن ، بدون اينكه از اين درياي به اين بزرگي حقي رو خواهان باشن مي رقصيدن و سراسيمه و غلتان روي هم ، پيشتازي مي كردن كه مهربوني و صميميت خودشونو زودتر به ساحل تصوير شده در آمال و روياهاشون به حقيقت برسونن وراه رقابت رو براي رسيدن به عشق نشون بدن ،وقتي درس عشق بازي رو با آبي بيكرانشون جلوه گر مي شدن و داشتن به اين بزرگي و به اين قشنگي و به اين وضوح به تصوير مي كشيدن ، دلم رو مي سپردم منم به اين قطره ها كه روزي به آرزويي تو اون بهار ها سقف اسمون رو نم نم پاره مي كردن و لخت مي كردن گيتي ابر سنگين و ماتم زده اي رو كه تو دلش يه عالمه حرف جمع شده بود و يه عالمه مرواريد تو چشماش حلقه مي بست كه يكي يكي مي اومد تا بشينه روي مامن امن و زمين فراخ و با آغوش هميشه بازي رو كه منتظر بود تا دل آسمونش ، حتي واسه لحظه اي هم كه گرفت ، تنهاش نزاره و باهاش همدردي كنه و اونو دوباره به زندگي پيوند بزنه ...

اين همه دلربايي واين همه شكوه واسه ي هر كسي مي تونه كه بي نظير باشه ، اين چيزها كليشه نيست ، وجودي بي وجود و ارزشي دون و ناچيز نيست ، چيزهايي كه ترنمش حتي به آدم درس ميده و با آدم حرف ميزنه ، فقط دل بهاري و چشم نيلوفري رو مي خواد تا ببينتش و دركش كنه ، امسال بهار براي من از هميشه سرسبزتر مصداق داشت ، دلم هنوزم بهاري نشده ولي اي كاش دلم بهاري تر بود ...

اين دو بيت زيبا رو هم خيلي دوست دارم و دوست دارم به همراه شعري كه در سن سيزده سالگي سروده بودم و حالا در اول اين پست آوردم ، تقديم كنم به همه ي كساني كه دوستشون دارم :

        درسي از نيلوفر وحشي گرفتم در كوير
             شاخه ي خشكي كه يكدم در جهان خنديده بود
                         در بيابان چون تكيه گاهي در كنار خود نداشت
                                   شاخه هايش را به گرد خويشتن پيچيده بود

           "انديشه و آمال و آرزوهاتون رو نيلوفري و دل هاتون رو بهاري دنبال كنين ... "


                             نه هر آن غنچه كه بشكفت ،گل سرخ شود
                                نه هر آن شاخه كه بر رست ، صنوبر گردد


           تا بعد التماس دعا ، يا علي ...



جمعه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٦  توسط پروانه ی بی پروا  | پيام هاي ديگران ()

 



sara_imortal_2005@yahoo.com

 

 

 

پروانه ی بی پروا

 

درهم برهم

 

 

 

RSS 2.0