سلام ، تا حالا شده تو دو راهي انتخاب بمونين و نتونين واسه سرنوشتتون قدمي رو رقم بزنين ؟ تا حالا شده وسط يه پل ميون يه عالمه ترافيك پر هياهو باشين ، بعد اصلا ندونين كدوم راه رو مي خواستين انتخاب كنين و كدوم مقصد شما قرار بوده باشه ؟ اصلا تا حالا شده جاده ي خيالتون ، نه اصلا ردپاي اهدافتون رو تا آخرش بكشين ، بعد يه دفعه يه رنگ از همون رنگ قلمي كه باهاش ترسيم مي كردين به تصادف ، به اشتباه ، يا اصلا به عمد بردارين و تمام اهدافتون رو با همون يه رنگ محو كنين و بعد يه صفحه ي بدون نقشه كه حتي توش يه زماني تا كوچه و خيابون فرعي هاشم پيش رفته بودين ، ببينين و بعد …
حالا من يه همچين روزگاري برام پيش اومده ، كه ممكنه براي تك تكتون پيش اومده باشه ، اما وقتي بخواين دوباره همون نقشه اي كه كشيده بودن رو حك كنين و باز تو يه صفحه ي تازه و تميز دوباره همون قبلي ها رو بكشين ، اين بار ندونين كه جاده اي كه كشيده بودين اصلا انتهايي داشت يا به بمبست رسيده بود ؟؟
بزارين واضحتر بيان كنم ، امروز من وقتي داشتم دونه هاي تسبيحم رو يكي يكي مرور مي كردم و راه تسبيح هاي بعدي رو طي مي كردم به دونه ي آخرم رسيدم ، بعد بي اختيار نتونستم دونه ي آخرم رو به سمت دونه هاي منتظر رها كنم ، چون اولش فكر مي كردم كه دونه هام يكي يكي منتظر رها شدن و به آغوش گرفتن دونه ي بعديشون هستن ، اما اين نقطه ي نظر و خيال من بود ، چون وقتي اون دونه رها نشد ، هيچ كدوم از دونه ها كه تعدادشون 100 به 1 بود تلاشي براي تصاحب آخرين دونه نكردن و تازه فكر كردم كه انگار اين خوش باوري هاي من بود كه اين 100 دونه رو كنار هم جفت كرد …
بهتر قرار بود بگم ، من يعني يه دختري كه تو زندگيش و ديارش و وطنش ، كنار بهتريناش زندگي كرده و در همين ديار بزرگ شده ، حالا بين اين ترديد و اين دو راهي كه آيا ديارم و وطنم هم منو مي خواست يا نه موندم ، موندم كه آيا سربار سنگيني براي ديارم بودم ؟ و تا حالاشم با خوش بيني هاي خودم بوده كه باعث شده فكر كنم كه هم ديارم و هم همدياري هام منو مي خواستن ؟ حالا يعني نمي دونم كه موندنم به صلاحه يا رفتن ؟؟
وقتي فكر مي كنم به رفتن ، بغض گلومو انقدر فشار ميده كه فرصت فكر كردنم ازم مي گيره ، واقعا ديگه فكرم كار نمي كنه ، نمي دونم اصلا دارم چي كار مي كنم و اصلا انگار يادم رفته كه قرار بوده چي كار كنم ؟! موندن رو خيلي دوست داشتم ، اما از طرف ديگه وقتي به ردپام و چيزهايي كه بهشون عادت كرده بودم و بهشون هنوزم تعلق خاطر دارم و موندنم بايد فقط با ياد و خيالشون سپري شه ، بيشتر بغض گلوم مي تركه ، نمي دونم رفتنم به جايي دور از كشورم براي تحصيل بهتره يا موندنم و درس خوندن با يه عالمه فكر و خيال و بعد رفتنم يه ماه ديگه به محيط كار ؟؟
يعني دو راهي بدي رو توش قرار گرفتم ، هر كسي هم يه كدوم رو برام خوب و يه كدوم رو برام بهتر مي دونه ، اما هيچ كدومشون هم حتي جواب هاي يكساني به من نميدن ، واقعا ديگه نمي دونم چي كار بايد كنم ، يه سفر مي تونه لحظه هاي غريب و روزهاي خاكستريمو ازم بگيره و بعد عادت به يه زندگي در يه كشور غريب تر رو به به من درس بده ؟ و يا موندن و صبر داشتن و انتظار براي خوش باوري هام تو كشور و ديار خودم ي تونه بهتر باشه ؟؟
اينه كه امروز خواستم تا دوباره سفره ي دلمو تو زميني به چهارچوب يه پست از وبلاگم عريض كنم تا بهم كمك كنين كه بهترينو انتخاب كنم ، شايد هيچ كس باورش نشه اين لحظه ها چقدر برام سنگينه و چقدر بهم سخت ميگذره ، وقتي نمي دونم دونه ي تسبيحم رو به كدوم طرف سوق بدم ؟! فقط خواهش مي كنم كه بهم كمك كنين كه راهي رو انتخاب كنم كه بعد پشيمون نشم ، اي كاش حداقل فرصت انتخابم رو از دست ندم ، اگه رفتم حلالم كنين ، اين تنها ، تنها خواستمه …
از جان طمع بريدن آسان بود وليكن از دوستان جاني مشكل توان بريدن
|